X
تبلیغات
پرتگاه عشق

پرتگاه عشق

عشق

دخترک عاشق



دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،
صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می
داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک
سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را
به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با
دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و
چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و
وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.


 



 


در  نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و
پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که
همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها
حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود
نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده
بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که
پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه
پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا
کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا
رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر
پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و
تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج
پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و
داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.
دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می
کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال
بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و
در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار
می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را
مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس
اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر
با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و
پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر
با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو
برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد
کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت
طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج
کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد
هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک
ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره
چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را
از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین
افتاد. رویش نوشته شده بود:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که
بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 12:10  توسط زهرا  | 

مرداب عشق

كاش ميشد هيچ کس تنها نبود

کاش ميشد ديدنت رويا نبود


گفته بودي با تو مي مانم ولي


رفتي و گفتي که اينجا جا نبود


ساليان سال تنها مانده ام

شايد اين رفتن سزاي من نبود


من دعا کردم براي بازگشت


دست هاي تو ولي بالا نبود


باز هم گفتي که فردا ميرسي


کاش روز ديدنت فردا نبود

 

بی عشق چه کنیم

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟  فقط ميگه : تو مال مني .

عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه : توي قلب من زندگي مي کني .

عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه : باعث مي شي قلب من

به ضربان بيفته .

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه : هميشه با مني .

عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه : دوستت دارم.

 

 

تـا از تـو جـدا شده است آغوش مــرا
ازگــریه کسی نـدیـده خامــو ش مـرا
در جــان و دل و ديده فــرامــوش نــه اي
از بهــر خدا مکن فـــرامـــــوش مـــــرا
 


 

 

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در مسلک ما عشق هماقوشی نیست

مهر تو اگر به هستی ما افتاد

هرگز به سرش خیال خاموشی نیست..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 15:42  توسط زهرا  | 

عشق

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاك

عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاك
عشق گاهی ناودان گریه ی اشك بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی یك تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور
عشق گاهی می رودآهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلك اندیشه ی سبز خیال كودكیست
عشق گاهی معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز
عشق گاهی  شرم خورشید است  در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذكر بر لب پایكوب
عشق گاهی  هق هق آرام  اما بی صدا
اشك ریز ذكر محبوب است  در پیش خدا
عشق گاهی طعم  وصلت می دهد
مزه ی شیرین  وحدت می دهد
عشق گاهی  شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی یك سفر در شط شب
عشق پاورچین نجوای دو لب
عشق گاهی  مشق های كودكیست
حس بودن با خدا در سادگیست
عشق گاهی  كیمیای زندگیست
عشق در گل  راز ناپژمردگیست
عشق گاهی  هجرت از من  تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناك تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای  در گوش شب
عادتی شیرین  به نجوای دو لب
عشق گاهی  می نشیند روی بام
گاه با صد میل  می افتد به دام
عشق گاهی  سر به روی شانه ای
اشك ریز آخر  افسانه ای
عشق گاهی  یك بغل دلواپسی
عطر مستی ساز  شب بو اطلسی
عشق گاهی هم حكایت می كند
از جدایی ها شكایت می كند
عشق گاهی نو بهاری  گاه پاییزی سرخ زرد!
گاه لبخندی به لب های تو  گاهی كوه درد
عشق گاهی  دست لرزان تو می گیرد  درون دست خویش
گاه مكتوب تورا ناخوانده می داند زپیش
عشق گاهی راز پروانه است  پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع
عشق گاهی  بوی یاس رازقی
ساقدوش خانه ی  بن بست یاد مادری
عشق گاهی هم خجالت می كشد
دستمال تر به پیشانی عالم می كشد
عشق گاهی  ناقه ی اندیشه ها را  پی كند
هفت منزل را  تا رسیدن بی صبوری طی كند
عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد
عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر آتش  گلستان می شود
عشق گاه  رود را خواهد شكافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت
عشق گاهی خارج از  ادراك هاست
طعنه ی لولاك  بر افلاك هاست
عشق گاهی  استخوانی در گلوست
زخم مسماریست  در پهلوی دوست
عشق گاهی ذكر محبوب است  بر نی های تیز
گاه در چشمان مشكی  اشك ریز
عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می كند
گاه میل لیلی اش  با جام مجنون می كند
عشق گاهی تاری یك آه بر آیینه ای
حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای
عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود
عشق گاهی  چاه را منزل كند
یوسفین دل را  مطاع دل كند
عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایق ها نشست و  هم نشین لاله شد
عشق گاهی  در فنا معنا شود
واژگان دفتر  كشف و تمناها شود
عشق را گو  هرچه  می خواهد شود
با تو اما  عشق  پیدا می شود
بی تو اما  عشق كی  معنا شود؟

 

 

عشق يعني قطره قطره آب شدن...

 

 در وفــور اشـك يـار گـــريان شـــدن

 

عشق يعني بر دلي چيره شدن...

 

 دست از جان شستن و مـجنون شـــدن

 

عشق يعني در حضور باران طوفان شدن...

 

در كنار قاصدك رقصيدن و پرپر شدن

 

عشق يعني در عميق قلب يار ساكن شدن...

 

بر دامان وي افتادن و بي جان شدن

 

عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن...

 

 از فراز كوه‌ها بگذشتن و پيدا شدن

 

 
 
باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
 
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
 
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای ای دنیا که باشی
من با توئم تنهای تنها
 
من با توئم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
 
           
  چشمان من به راه تو ماند، آسمان! ببار          
 ها! اي هميشه با دل من مهربان! ببار
 لبخند را معاوضه با چشم من مکن
 بر خاک سوگوار من اي آسمان! ببار
 چون باغ در کرانه ي پاييز زيستم
 اشکي بريز و بر تن من ارغوان ببار
 ما تشنه ي زلال نگاه تو مانده ايم
 آبي اگرکه نيست تو آتش به جان ببار
 اي آسمان! صداي دلم را شنيده اي؟
  بر اين کوير سوخته ي بي نشان ببار
           
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 12:38  توسط زهرا  | 

ماتم

بیدل وخسته دراین شهرم ودلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

شب به بالین من خسته به غیرازغم دوست
زآشنایان کهن یار وپرستاری نیست

یارب این شهرچه شهریست که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

فکر بهبودی خود ای دل بکن ازجای دگر
که اندراین شهر طبیب دل بیماری نیست

 

صفاي اشک و آهم داده اين عشق
دل دور از گناهم داده اين عشق
دو چشمونت يه شب آتيش به جون زد
خيال کردم پناهم داده اين عشق

چنون عاشق چنون ديوونه حالم
که مي خوام از تو و از دل بنالم
هنوزم با همين ديوونه حاليم
يه رنگم، صادقم، صافم، زلالم

تو که عشقو تو ویرونی ندیدی
شب سر در گریبونی ندیدی
نمی دونی چه دردی داره دوری
تو که رنگ پریشونی ندیدی

عزیز جونم، غم عشق تو کم نیست
سوای عشق تو هر غم که غم نیست
گله کردی چرا می نالم از درد
دیگه این ناله ها دست خودم نیست

چنون عاشق چنون ديوونه حالم
که مي خوام از تو و از دل بنالم
هنوزم با همين ديوونه حاليم
يه رنگم، صادقم، صافم، زلالم

ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را ... التفاطی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ... تا اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود ... جان من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی ... همره غیر به گلگشته گلستان باشی

هر زمان با دگری دست به گریبان باشی ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی ... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ... به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود ... غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود ... یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود ... تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست ... موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستم ها دگری با من بیمار نکرد ... هیچ کس این همه آزار من زار نکرد

گر زآزردن من هست غرض مردن من ... مردم و آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم ... چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم

مدتی هست که حیرانمو تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانمو تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانمو تدبیری نیست ... خون دل رفته ز دامانمو تدبیری نیست

از جفای تو بدین سانمو تدبیری نیست ... چه توان کرد پشیمانمو تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ... عاجزم چاره ای من چیست چه تدبیر کنم

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی سر به روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است ... نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند ... قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو ... به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو ... از برای تو چنین زارم و می دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز ... از تو شرمنده ای یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نو که آزرده شوم از خوی ات ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات

گوشه ایی گیرم و من بر نیایم سوی ات ... نکنم بار دگر یاد قد دلجوی ات

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکوی ات ... سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات

بشنو پند مکن قصد دل آزرده ای خویش ... ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ای خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ... از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد ... جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی ... یار شو با من بیمار چه می پر هیزی

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی ... بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی ... نه حدیثی کنی ازهار چه می پرهیزی

که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن ... چین برافروزن و یکبار به ما حرف مزن

درد من کشته شمشیر بلا می داند ... سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکن ام ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم همه کس طوق مرا می داند ... عاشق همچو من از نیست خدا میداند

چاره ای من کن و مگذار که بیچاره شوم ... سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت

نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت ... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

چند در کوی تو با خاک برابر باشم ... چند آمال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو بقدر از همه کمتر باشم ... از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

میروم تا به سجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو از تو کشم ناز و تقابل تا کی ... طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه ای دامن نسرین تو را بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم ... گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم ... طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم

اله اله ز که این قائله اندوخته ایی ... کیست استاد تو اینها ز که آموخته ایی

این همه جور که من از پی هم می بینم ... زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من این همه غم می بینم ... همه کس خرم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم ... هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم

خورده بر حرف درشت من آزرده مگیر ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم ... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی بنگاری سهل است ... سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

به تو می اندیشم

بغض پائیزی ابرم

بغض پاییزی ابرم بغض یک غروب غمناک            شاهد شکستن من قطره بارون رو خاک
غربت هر چه غروب غم هر چه ابر دنیاست          کوله بار این غریبه جاده دربه ردی هاست
میون تنهای دنیا شده تنهایی نصیبم          کاش که بودی و میدیدی اینجا بی تو چه غریبم
 کاش میدونستی که بی تو مرگ تدریجی هستی    یاد تو تنها رفیق توی هوشیاری و مستی

من هوای گریه کردن تو صدای گریه من     یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم
بی تو هر لحظه یه قرن هر نفس زخم کشنده    تنها با گفتن اسمت رو لبام میشینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه است بعد از اون های های گریه ست  جای هر آواز اینجا هر صدا صدای گریه ست
من هوای گریه کردن تو صدای گریه من     یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم

گر نمی دیدم در این دنیا تو را                        گر نبودم با تو هرگز آشنا

گر در آن محفل نبودی همچو شمع           یا نمی دیدم تو را در بین جمع

گر زهر بیگانه ای بیگانه تر                      می گذشتم از کنارت بی خبر

گر نمی کردی بسوی من نگاه                       با نگاهی نمی رفتم زراه

عاشقی گر در سرشت من نبود            یا که عشق سرنوشت من نبود

این زمان جانم زمهرت پر نبود                   سینه ام منزلگه عشقت نبود 

گر چه دیدم در رهت دائم بلا                   وای برمن گر نمی دیدم تو را

غم

يک قصه بيش نيست غم عشق و وين عجب

                                                        کز هر زبان مي شنوم نا مکرر است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 9:16  توسط زهرا  | 

 

 
 

یه وقتایی فقط رفتن نیس که می تونه یه آدم و بشکنه .

 حتی فکر رفتن هم می تونه این کاره جوری بکنه که دیگه نشه تیکه های

 از هم پاشیدش و بهم وصل کرد.

http://valentine-iloveu.persiangig.com/image/DEL%20SHEKASTE2.jpg

دل شكسته...........

دلهاي شكسته با چسب عشق البته يه كم غليظ تر پيوند مي خورن!

چون زندگي ادامه داره!

ولي وقتي دلي از بين برود و زير دست و پاي گرگ صفت هاي روزگار له بشه

ديگه نه با عشق نه با هيچ چيزه ديگه زنده نميشه!

يه روزي يكي يه جايي

توي تنهايي باروون

ميرفت تا پاك كنه صدايي

.. .... ... ..

صاحب صدا كسي بود با دست خالي

توي تنهايي باروون باز همون مرد

ميرفت تا دس بزاره رو شونه هاي خاكيش

. ........ ...... .....

صاحب صدا آشنا بوود

انگاري صاحب باغ اتاق آبي

توي تنهايي باروون بازم همون مرد

رفت و رفت تا رسيد يه جاي تاريك

....... ..... ........ .......

رفته تا كه هيچ كس نگيره از او سراغي

نمونده بوود براش صبري و قراري

توي تنهايي باروون اين دفعه يه شي نوراني

جنازش و مي برد تا برسونه به سرايي......

بيايم با خودمون قرار بزاريم هر رو ز به دلمون شك كنيم

تا كسي هر گز جرات نكنه حتي بهش فكر كنه!

نه واسه گرفتن يه فرصت از ديگران بلكه واسه دادن يه فرصت به دلمون !

يه عمري با دوست داشتنم زندگي كرد ولي چون دوستم داشتي و دوست داشتم ازت

گذاشتم تا با هم بودن و داشته باشم!

ولي حالا كه فقط ازت يه رد پات مونده تو شباي سرد زمستونيم مي خوام عمرم و ازت پس

بگيرم و باهاش رد پاهات و آتيش بزنم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 12:45  توسط زهرا  | 

خیانت

چه دردی است در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لب های خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگِ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی در دل امیدِ خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غمخانه رستن

ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت تا کی اسیر
ای مرگ تلخ این دست من دستم بگیر دستم بگیر
در سینه ام محض خدا دیگر بمیر

ای لحظه ها من از شما سرخورده ام ترکم کنید
ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید
من تا گلو در حسرتم افسرده ام ترکم کنید
از وحشت فردای خود آزرده ام ترکم کمید

ای اشک دگر آروم بریز بر گونه ی بیمار من
لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من
در لحظه ی بیداد غم کی می شود غمخوار من

ای لحظه ی پایان من این امشب و فردا نکن
درد بزرگِ بودنم را ای زمان حاشا نکن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 20:50  توسط زهرا  | 

عشق یعنی چی؟

                                 

سر كلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه كسي مي دونه عشق چيه؟ هيچكس جوابي نداد همه ي كلاس يكباره ساكت شد همه به هم ديگه نگاه مي كردند ناگهان لنا يكي از بچه هاي كلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با كسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا تركيد و شروع كرد به گريه كردن معلم اونو ديد وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟لنا با چشماي قرمز پف كرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال كسي رو ديدي كه بهت بگه عشق چيه؟معلم مكث كردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف كنم تا عشق رو درك كنيد نه معني شفاهيشو حفظ كنيدو ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي كه عاشقش شدم با خودم عهد بستم كه تا وقتي كه نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته كه به يه چنين عهدي عمل كنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريكه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر كسي حاضر بودم هر كاري براش بكنم هر كاري...من تا مدتي پيش نمي دونستم كه اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينكه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگي بود صحبت هاي يواشكي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر كاري براي هم مي كرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يكي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو بهخاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز كسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت كه ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فكر نمي كرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول كن خواهش مي كنم بذار بره بعد بهش اشاره كردم كه برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم كه بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرفتر پرتاب كردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منو به رگبار كتك بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل كني.بعد از اين موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بوديم كه كسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچكس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد كه توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي كنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلكم مواظب خودت باش لنا كه صورتش از اشك خيس بود نگاهي به معلم كردو گفت: خب خانم معلم گمان مي كنم جوابم واضح بود معلم هم كه به شدت گريه مي كرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني لنا به بچه ها نگاه كرد همه داشتن گريه مي كردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يكي از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه كسي ؟ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان دستهاي لنا شروع كرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشدآره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...لنا هميشه اين شعرو تكرار مي كرد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 14:23  توسط زهرا  | 

عشق...........

      

یک روز عشقت را دزدیدم و برای اینکه

جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم

غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن

میدانم قلبم را خواهی شکست

            3Jokes Love (7)

در آغوشم بگیر

بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم

نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پایت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن

تنها تو را می خواهم

بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

    و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم

      

چه کسی با من بود چه کسی با من آمد تا لب عشق

هر که بود در شب بود بر لبانم بوسه عشق را زد

هر که بود عاشق بود مجنون بود تنها بود

چه کسی در دل شب با من از عشق میگفت

هر که بود دست سردی قلب گرمی هم داشت

چه کسی تنهایی مرا باور داشت

هر که بو عشقم بود دوستم داشت ولی تنها رفت

هر که بود تنهائی من و تو  آخرین حرفش بود

                

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:10  توسط زهرا  | 

شادم که جای گریه دارم

ای همنفس ! با من بمان امشب هوای گریه دارم

این لحظه های غربت و غم را برای گریه دارم

دارم غمی پنهان گداز و ، مردم چشمم گواه است

در برق این آیینه ی روشن صفای گریه دارم

من بی بهارم ، قاصد پاییز توفانزای تلخم

من ابر باران خیز غمگینم ، هوای گریه دارم

با یاد گلهایی که از این باغ توفان دیده رفتند

چون جویبار فصل پاییزی نوای گریه دارم

دارم لبی نا آشنا با خنده های شادمانی

اما نگاهی دردمند و آشنای گریه دارم

تا کی نگریم ؟ پنجه بیداد خاموشی مرا کشت

امشب در این خلوت امید های های گریه دارم

زین کلبه غمگین مرو تا سر به دامانت گذارم

در کنج این غربتکده ماتم سرای گریه دارم

بر شانه ات سر می نهم تا با فراق دل بگریم

با این همه اندوه خود، شادم که جای گریه دارم!

شعر از مهدی سهیلی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 15:37  توسط زهرا  | 

عشق.....

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم 

 تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست
ناچار این پرواز را این بار باور میکنم

یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من
یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم

یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام
آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم

صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم

 شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو
یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم

گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم

زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت
با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم

          

                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 22:59  توسط زهرا  | 

بهار بارونی یه حسه...

حسي كه  بهار ازش  سرشاره خيلي هم پيچيده نيست.همش تو عشق به بارون خلاصه ميشه.

اين يه جمله نيست.بهار باروني يه حسه

يه جوشش دروني.

 يه اشتياق

به زندگي

به شعر

به باروون

به عشق

كودكانه لبخند زدن و عالمانه نگاه كردن.

 

(سر زد به دلم دوباره غم كودكانه اي

آهسته مي تراود  از اين غم ترانه اي

باران شبيه كودكي ام پشت شيشه هاست

دارم هواي گريه خدايااا بهانه اي.؟؟)

احساس ميكنم يه چيزي گم شده.داره نسلش منقرض ميشه...اونم عشقه.

اين عشق كجاست به جز تو باور نازك يه جوانه ي بهار نارنج

چه آسون بازيچه ميشه تو دست آدما مثل يه گوله كلاف تو دست يه گربه كه ملوس به نظر مياد.تو اوج ناباوري, وقتي واسه هزارمين باربهت بگن اين عشقه…...خوب يه كم رام ميشي ,,اما اگه يه كم آدم شناس باشي خيلي زود  ميفهمي كه اين بحث همون كلافو... بازيو ....شيطنت گربه هست

.آخ... كاش يه جايي واسه باور عشق ميذاشتن...

وقتي هم  يكي هست كه ميفهمتت.واست ميشه, عشق يه مترسك به يه كلاغ كه حاصلش مرگ يه مزرعه ست.

                                            http://nobosqueocidental.weblog.com.pt/Scarecrow.jpg 

حس غریبی با منه..

یه حس که خیلی مبهمه..

دنیا هنوزم با منه؟؟

خدا کجاست؟؟پیش منه؟؟؟

وای دلگیرم من از همه؟؟

خسته شدم از هم همه؟؟

دلم پر از درد و غمه...

http://2.bp.blogspot.com/_5mTqVRvTKxc/R40Ifxbj8cI/AAAAAAAAAEQ/XZLwkKw7SAE/s400/20051130121948-276535-sad-butterfly-girl.jpg

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 18:23  توسط زهرا  | 

عشق.....

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن

یک صداقت راستین و صمیمی بی انتها و مطلق . . .

عشق در دریا غرق شدن است  و دوست داشتن در دریا شنا کردن. . .

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن میدهد . . .

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . . .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالهل

بر آن اثر  میگذارد اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی

و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست . . .

ّآری باشی و زندگی کنی. . . که دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله عشقهای بلند

پایین نخواهم آورد . . .

              

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت‌رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگي‌رو روي قلبت هديه داد،

زُل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري.

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي

كه يكبار زير آوار غرورش همه‌ي وجودت له شده.

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي.

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه، دونه‌هاي اشك گونه‌هاتو

خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري

چقدر سخته گل آروزهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار

تو خودت بشكني و اون وقت آرام زير لب بگي.

گل من باغچه نو مبارک.

Locked_Heart_Black_and_White_by_ponytailredcat.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 12:16  توسط زهرا  | 

حسرت

من عاشق هيچ كس نيستم.

من عاشق هيچ كس نيستم.

من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خيره شدن به غروب.

 من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست.

 عاشق سنگ انداختن توي آب و گوش كردن به صداي دلنشين موج.

من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم.

عاشق گوش كردن به صدايشان. عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان.

من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنير و سبزي…

آه كه چه حالي دارد. ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد.

عاشق دلباختن با يك نگاهم. من عاشقم.

عاشق بغض هاي خفته ام. عاشق بوسيدنم.

عاشق گريستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل هاي شكسته ام.

عاشق نگاه خيره به ديوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم.

من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم و عاشق غناي حافظ

من عاشق صداي مادرم هستم. عاشق آرامشي كه به من مي بخشد.

عاشق موسيقي ام. من عاشق نواختن هم هستم.

و روزي من خواهم نواخت.

 غم هاي دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خواهم كشيد.

من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان.

عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك عاشق دل شكسته ام.

 شايد اين برگ ها هم تابع دل اوست!….

در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم

 و همه طول شب را عاشق مي مانم.

به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم.

از احساس خوب عاشق بودن.

من عاشق اين احساسم….. فقط همين

یاد گرفتم........

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست

یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه به هم نمیرسند

یاد گرفتم در عشق هیچکس به کس وفادار نیست

                                                  ویاد گرفتم هرچی عاشق تری تنهاتری ....

شعرهاي ديگر را ميتوانيد در ادامه مطلب بخوانيد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 15:35  توسط زهرا  | 

پازل...

پازل دل یکی رو به هم ریختن هنر نیست هر وقت  با تیکه های دل یه نفر یه پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی.

نا باورانه قدمهاشو نظاره میکردم

که آروم آروم ازم دور میشد دلم میخواست فریاد بزنم نرو

دلش میخواست فریاد بزنم

ولی بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمیداد

با چشام فریاد کشیدم بمون بمون......

اما افسوس هیچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فریاد چشمامو بشنوه...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 11:52  توسط زهرا  | 

سال نو مبارک...

               سال نو مبارک             

 

 

سلام دوستای گلم سال نو مبارک.ببخشید که تو این چند وقت نبودم.سیستو هنگ کرده بودو کل ویندوز پرید در نتیجه داستانی که قول ادامه اش را داده بودم پاک شد.امیدوارم سال ۸۹ سال خوبی واسه همتون باشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 19:6  توسط زهرا 

دل شکستن

امروز تازه متوجه شدم دل خیلی هارو شکوندم.میدونم کار اشتباهیه ولی دست خودم نیست!این غرور لعنتیم این اجازه رو بهم نمیده تا از دلشون در بیارم. بهم بگید چکار کنم تا بار گناهم سبکتر شه؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 4:30  توسط زهرا  | 

به که باید دل بست؟؟؟

 

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است.

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را

گرم، پاسخ گويد.

نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر

قدمي، راه محبت پويد.

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ،

در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست.

***

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد

نقشه يي شيطانيست.

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد

حيله پنهانيست.

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست.

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست.

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

***

خنده ها ميشكفد بر لبها

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي.

همه بر درد كسان مينگرند

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي.

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟

***

دست گرمي كه زمهر

بفشارد دستت

در همه شهر مجوي.

گل اگر در دل باغ

بر تو لبخند زند

بنگرش، ليك مبوي.

لب گرمي كه ز عشق

ننشيند بلبت

به همه عمر، مخواه.

سخني كز سر راز

زده در جانت چنگ

بلبت نيز، مگو.

***

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش کند

درد دل گر بسر چاه كني.

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني.

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو.

استخوان تو اگر آب كند آتش غم

آب شو، « آه » مگو.

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است.

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد

و همين سكه سيمين سپيد

ميفريبد ما را.

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

 خويش ، در راه نفاق

دوست ، در كار فريب

آشنا ، بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:50  توسط زهرا  | 

جنون

بسیاری به غلط عشق و اشتیاق و شور و هیجان را جنون می دانند. در حالی که

 جنون یعنی:متنفر بودن از گل های سرخ فقط به این خاطر که خار دارند.

جنون یعنی : تسلیم شدن و دست از آرزو کردن برداشتن فقط چون یک یا چند تا از آرزوها اجابت نشدند.

جنون یعنی اعتقاد و ایمان به خدا را از دست دادن فقط چون یکی از دعاهایمان مستجاب نشده است.

جنون یعنی : تسلیم شدن و دست از تلاش برداشتن فقط برای اینکه یکی از تلاش هایمان به جواب نرسید.

جنون یعنی: سرزنش همه دوستان خودتان زیرا فقط یکی از آنها به شما خیانت کرده است.

جنون یعنی: به عشق اعتقاد نداشتن فقط زیرا یکی به شما بی وفایی کرده و یا جواب عشق شما را نداده است.

جنون یعنی همه شانس خوشحال بودن را از دست دادن فقط به این خاطر که  در تلاش اول شکست خورده ای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:48  توسط زهرا  | 

تولدم مبارك.............

۱۲/۰۵/۱۳۸۸

و من امروز ۲۶ ساله شدم.و نميدانم چند تا از اين شمع هاي زندگيم را ميتوانم فوت كنم؟...مهم نيست...مهم آن است كه چگونه روزهاي عمرم را درست سپري كنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:0  توسط زهرا  | 

مرگ

خسته ام از اين روزگار غم كاش مرگ چهره اش را نشانم دهد
 

 

روی سنگ قبر من بنويسـيد 

 خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد

شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود

 بر سنگ قبر من بنويســـــــيد

 پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود

 بر سنگ قبر من بنويســيد

 اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود

بر سنگ قبر من بنويســــــيد

 كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

 

 

ونترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست

مرگ در ذهن اقاقي جاريست

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد

مرگ با خوشه ي انگور مي ايد به دهان

....

مرگ گاهي ودكا مي نوشد

گاهي در سايه ايستاده و به ما مي نگرد

...

و ريه هاي لذت پر اكسيژن مرگ است....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 11:31  توسط زهرا  | 

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

 

                                عشق

خوابیدی رو بال موج ها

کاش می شد بودم کنارت

تو به دریا دل سپردی

من تو ساحل چشم به راهت

دنبالت دارم می گردم

اما نیست از تو نشونی

روزگار ما رو جدا کرد

یه غروب توی جوونی

دل من هواتو کرده

کاش می شد تو رو ببینم

کاش بشه تو خواب دوباره

دست سردتو بگیرم

 

                 غریبه

می خوام بگم از اون روز ها که دستا توی دست  چه خوش بودیم ما رفیقا آرزوهامون شکست سختی و مشکلات جلودارمون نبود لحظه ها تند می گذشتند زیر گنبد کبود تا اینکه روزهای خوش رو آب اومد و برد سخن با تو هستم تا آخر رفیقم مرد و یا اونا رو تو چنگش اسیر کرد و اجب جان مرگشو داد اونا رو سیر کرد و بچه ها توی جوونی رفتن از بینمون رفیقا رو تنها تکمیل نکردن بینشون نشون به اون نشون که یادشون توی ذهنمونه خدا اینو بهتر از همه ی ما ها می دونه  رفیق خوب چیزی نیست که بره از یاد آخه رفاقت نعمتی که خدا بهم داد   

 

دنبالت  دارم   می گردم

اما نیست  از تو  نشونی

روزگار ما رو جدا کرد

 یه غروب توی جوونی

خوابیدی رو بال موج ها

کاش می شد بودم کنارت

تو به دریا  دل   سپردی

 من تو ساحل چشم به راهت

دنبالت  دارم  می گردم

اما نیست  از  تو  نشونی

روزگار ما رو جدا کرد

 یه غروب توی  جوونی

 

     

بعد مرگشون زندگی شده مثل رویاها تا اینکه رویاهای خوش و می دیدیم توی خواب بودنشون شده واسمون عین سراب چیزی نمونده ازشون بجز عکس توی قاب با رفتنشون فقط اسمشون رو جا گزاشتن  دلم می سوزه وقتی خدا حافظی نداشتن شادی وتفریح دیگه رختشون رو بستن بجاش غصه وغم توی دلامون نشستن

 

دل  من  هوا  تو  کرده

کاش می شد تو رو ببینم

کاش بشه تو خواب دوباره

 دست  سردتو  بگیرم

 

در و دیوار پر شده از عکستون تو گوشم می پیچه صدای خندتون وقتی می خوابم آرزومه ببینمتون بی معرفتها خجالت می کشم ببوسمتون

 سر جاتون یه شاخه گلی هنوز هست بوش به مشامم که می رسه می شم مست داد میزنم بلند صدامو بشنوید دلم تنگ شده چرا جوابمو نمی دید بغض بهم امون خوندن نمی ده  یه روز می یام پیشتون اون روز نزدیک

 

پس خداحافظ تا لحظه دیدار

خدا  کنه  خواب  باشم

 پس  کی  میشم  بیدار

 

تو که رفتی به سلامت وعده ما به قیامت حصرت یه لحظه دیدن واسه من شده یه عادت

                     

شما می توانید یک رابطه دوستی را پایان دهید اما هرگز نمی توانیدچشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا که حتی اگر اینکاررا بکنید،عشق همچنان قطره ای در قلب شما وبرای همیشه باقی خواهند ماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 16:27  توسط زهرا  | 

عکسهای آتیشی

 

عشقولانه

برای دیدن بقیه عکسهای آتیشی به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:2  توسط زهرا  | 

عشق یعنی. . .

                   

عشق یعنی کارگاه زندگی

 عشق یعنی موســـم دیوانگی

 عشق یعنی مسلخ دیوانگان

 عشق یعنی بلبلی بی خانمان

عشق یعنی دوری از شهرودیار

عشق یعنی دل سپردن دست یار

عشق یعنی روی دل سوی خدا

 عشق یعنی گشتن از دنیا جدا

 عشق یعنی  چهره زیبای دوست

عشق یعنی جان فشاندن پای دوست

 عشق یعنی پرکشیدن تافلک

عشق یعنی  همنشینی باملک

 عشق یعنی معبد مابیدلان

 عشق یعنی یار اندر آسمان

 عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق  یعنی  در فراقش سوختن

عشق یعنی نامه معشوقه ای

 عشق  یعنی  راه  نا پیــموده ای

عشق یعنی خواب در آغوش یار

عشق  لحظه  هـای انتـــظار 

عشق یعنی کوره راهی پر خطر

 عشق یعنی مرغکی بی بال وپر

عشق یعنی پای دردشت جنون

عشق یعنی خفتن اندر خاک وخون

عشق یعنی جلوه گل در چمن

عشق یعنی  پایداری در وطن

عشق یعنی در بیا با نی سراب

 عشق یعنی ساقی وشمع وشراب

عشق یعنی سرخی آلا له ها

عشق یعنی ســوخــتن درشعله ها

عشق یعنی زندگی وزندگی

عشق یعنی  بنــدگی وبـــندگــی ...

فراموشت میکنم!

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم

با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم

از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم

خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهاییم و این دائمیست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:51  توسط زهرا  | 

راز عشق

عشق و عقل

علت عاشق ز علت ها جداست                                 عشق اصطرلاب اسرار خداست 

عاشقي گر زين سرو گر زان سر است                    عاقبت ما را بدان سر رهبر است

هر چه گويم عشق راشرح و بيان                             چون به عشق آيم خجل باشم از آن

گرچه تفسير زبان روشن گر است                             ليک عشق بي زبان روشن تر است

چون قلم اندر نوشتن مي شتافت                            چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

زخمه عشق

من دلی بی کینه دارم میخری؟

زخمه ای دیرینه دارم میخری؟

زخمه ای کز هجر تو بر پا شده

حسرتی در سینه دارم میخری؟

حسرتی از جنس ناب عاشقی

عشق در گنجینه دارم میخری؟

عطر آغوش تو دارد سینه ام

یک بغل آئینه دارم میخری؟

روزها را می شمارم بگذرد

حسرت آدینه دارم میخری؟

سیب سرخ حوا...

اگر من سیب حوا را به آدم هدیه خواهم کرد

گناهم را بده پاسخ،به دوزخ،با تب سوزان ولی با یار و معشوقم

خدایا این برای من،مجازات تمام عشق بازی ها

ولی آخر چرا عادل،به پیش چشم بی تابم،بسوزاندی تمام عشق و پاکی را

اگر در دیده طغیانم،بزن بر پیکرم شلاق،به جرم تیره روزی ها

بدان آخر تو ای رحمان گناه از تو

خداوندا!تمام درد هجران را به جان و دل قبولش می کنم آخر

ولی یا رب اگر تو یاربی داری

شکایت میکنم من هم به درگاهش زدست تو

عشق همواره براي بشر يك راز بوده است. پژوهشگران در رشته هاي مختلف سال هاي اخير به مطالعه در اين باره پرداخته اند در اين مقاله سوالاتي درباره ي عشق مطرح شده و از ديد علوم مختلف بررسي شده است تا شايد بتوان تا حدودي از راز عشق پرده برداشت.

چه چيزي موجب مي شود كه جذب فردي شويد؟ معمولا جذب فردي
مي شويم كه شبيه خودمان است. افراد زيبا به سمت افراد زيبا جذب
مي شوند. و افرادي كه از يك طبقه اجتماعي هستند (‌از لحاظ اقتصادي) تمايل به هم پيدا مي كنند. متخصصان مي گويند اين به اين دليل است كه فرد احساس يگانگي مي كنند.

ما مستعد هستيم كه عاشق آن چيز يا كسي شويم كه براي ما مرموز وسوسه برانگيز است.»

Fisher, Helen   استاد انسان شناسي Rutgers    و نويسنده ي كتاب " Why we love. " چنين مي گويد. اين تعريف از عشق، ما را متوجه واقعيتي در بيولوژي مي كند كه مي تواند با آن در ارتباط باشد. افرادي كه بسيار با هم تفاوت دارند. وقتي كه DNA  آنها با هم تركيب مي شود. فرزنداني كه از آنها بوجود مي آيد داراي مهارت هاي بيشتري خواهند بود.

چقدر ظاهر در عشق مهم است؟ شكل ظاهر براي هر دو جنس مهم است ولي براي مردان كمي بيشتر.

Louann Brizendine استاد روانپزشكي دانشگاه كاليفرنيا و نويسنده كتاب, "The Female Brain."چنين مي گويد: «هنگامي كه فرد جذب شخصي مي شود قسمتي از مغز مردان كه با پردازش اطلاعات بينايي همكاري دارد فعال تر است. »

آيا عشق كور است؟ نه تقريبا. اما هنگامي كه اسير مي شويد آسمان بينايي شما ابري مي شود.

Lucy Brown استاد علم عصب شناسي كالج پزشكي انيشتين كه در بررسي" پاسخ مغز به عشق" تخصص دارد،‌مي گويد: وقتي عاشق هستيد،‌ متوجه اشتباهات طرف خود هستيد اما مغز شما مي گويد،  OK ، چشم پوشي كن!

تحقيقات اخير در دانشگاه لندن نشان داده است،‌زماني كه دو عاشق به يكديگر نگاه مي كنند مغز با سنجش هاي اجتماعي همكاري مي كند و احساسات منفي و قضاوت هاي انتقادي تقريبا به حالت ركود در مي آيند.

فيشر اعتقاد دارد كه اين مكانيزم موجب مي شود كه دو طرف از آغاز به گونه اي به يكديگر وابسته شوند كه نتوانند از هم جدا شوند و اين مساله گاهي موجب اضطراب مي شود بخصوص در هنگام پرورش و تربيت كودك.

آيا عشق اعتياد آور است؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:40  توسط زهرا  |